X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک کوچه گرد

امشب و شب های قبل نوشت پس از روز ها و مدت ها

بی مهرم این روزها ، به این وبلاگ ، به خودم ، به دیگران ، به زمان و به این انگشتانی که شاید لیاقتشان همنشینی با قلم بود و میزبان نامهربان بینشان جدایی انداخت و الان سردشان است بواسطه آمدن از بیرون که از آنجا می آیم و بطور دقیق تر از کافه ای می آیم که نامش را سپیدگاه گذاشته اند و سر تخت طاووس است و با حسین بودیم و فرنام که شب آخر تهران ماندن این ترممان را به این شکل گذراندیم و ذهن سرشار از هیچمان که تنها همین چند کلمه بدردنخور (احتمالا) را بیشتر بلد نیست مجدد گریپاژ کرده است به سبب اسبابی که خودمان می دانیم و گاه نمی دانیمشان و گاه می دانیم و راه رفع را بلد نیستیم و زمانی هم که بر هر دو اطلاع کافی و وافی داریم حال ایجاد تغییر را نداریم. این روزها بد نیست که یعنی خوب است که یعنیترش می شود این که همه چیز خوب است و غیرش هم ثابت نمی شود هیچگاه. در میانه ی سردرگمی ها و در پس بازگشت به خوابگاه فخیمه که این روزها بذر دلتنگی در آن می کاریم و نهال تنهایی برداشت می کنیم (نهال بدین سبب که این تنهایی و غم و انزوا را شروع مسیری می دانیم که یحتمل باید تا پایانش را خرامان خرامان برویم. شاید) می گفتنمان می آمد و سررشته ی امور بواسطه پرانتزی که باز و بسته شد از دستمان خارج شدن گرفت. امشب پستی از میم . عین عزیز که از پس روزها بروز شده به سر شوقمان آورد که اگر خواستید می توانید آن را در اینجا بخوانید. شوقی همراه با شکلات تلخی در دهان. بگذزیم. می نویسیم که نوشته باشیم کار دیگری که نیست. فردا رجعت خواهم نمود به خانه و اواسط هفته بعد برخواهم گشت هرچند که بین الترمین کوتاهیست اما راضی هستیم به رضایش که رضایش راضیمان می کند لا اقل در حرف. دیشب شخصیت حقیقی سی جی آرت سوسایتی پیشمان بود و خوب بود و خوشی بود در پی همه ی گذشتن های این روزگار بدجور گذرنده. پریشب هم که با دوستان همشهری پس از سه هفته که بدلیل امتحانات فراق حاصل شده بود دیداری داشتیم ابتدا در پارک ملت و سپس به قصد پیاده روی تا نزدیکی های تجریش و در این بین کافه سوپر استار و رستوران راد هم محفل گرمی بود برای هم نشینی ها و گفتن حرفهایی که انسان در حین راه رفتن یادش به گفتنشان نمی آید. خوب بود و خوش گذشت و جوجه بدون استخوانمان هم آورده نشد و پیتزای یک نفره را دو نفره خوردیم و از اعجاز ها این که هر دو هم سیر شدیم لا اقل در کلام. و در بازگشت هم که قصد رساندن یکی از دوستان به خوابگاهمان بود در میانه اتوبان یادگار امام ما ماندیم و جیب خالی از وجه نقد و ساعت یازده شب که باز خوش گذشت و پیاده روی کردیم و پول گرفتیم از عابر بانک و خوب بود و خوشمان گذشتن کرد ، هرچند که آقای راننده پس از رساندن ما به مقصد اولیه که همان پارک وی خودمان باشد به علت نداشتن پول خورد همان صد و پنجاه تومان خورده ای که داشتیم را گرفت و برایمان خاطره ساز شد. دیگر بس است بروم که اندکی ارضا شدم از نوشتن و هرچند که بی محتوا و کم مایه (اهانتم به خود است نه به کلمه که می دانم و می دانیم که ارزشش ورای اینهاست) دیروز وفات پیامبر بود و شهادت امام حسن مجتبی که پاسداشت این روز را واجب می دانم و خانواده عزیز به این روز احترام خاصی بواسطه خواب پدربزرگ قائلند ، ما نیز.فردا هم که شهادت امام رضاست که همه مان (لا اقل آنهایی که می شناسمشان و دیدمشان و کم نیستند و از همه قشر و همه گروه و همه اخلاقی هستند) نمک پرورده سفره ی پر نعمتش هستیم. حیف که بد شده ام و درک نمی کنم و چه بشود در آینده خدا خود بهتر داند و من با این فهم اندک شیب نزولی را پیش بینی می کنم که خدایمان نکناد.پریشب دوستی می گفت تبریک می گویم بابت ذهن مذهبی ات و من ماتم گرفتم چون نه بودم آنچه که می گفت و زمانی بودم آنچه که می گفت و آن زمان ها زمان های بهتری بود که زندگی شیرین تر بود و درختان سبز تر و خدا نزدیک تر. سخن کوتاه الل هپ...  

 

پ ن : عمو بهزاد پیرمرد خوبیست که و می شود تنها عنصر دوست داشتنی خوابگاه دانستش. دوستش دارم 

 

پ ن ۲ : خانوم پاستیل و آقای پاستا خوب دارند گرد و خاک می کنند . اگر دوست داشتید در اینجا به دیدارشان بروید و بخوانیدشان.