X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک کوچه گرد

همه جور نویسی های ترش و شیرین

دیشب رفتم پاتوق همیشگی جلوی کافه سپیدگاه 

روی نرده های خیابان نشستم و آهنگ مجانی گوش دادم 

سی و چند سالی دارد به گمانم 

از وقتی که یادم می آید آنجا نشسته تکیه داده به اتاقک شرکت برق و سه تار می زند 

آهنگ نامجو را بهتر از بقیه آهنگها می نوازد 

ای ساربان...ای کاروان...لیلای من کجا می بری 

با بردن...لیلای من ... جان و دل مرا می بری... 

گوش می کنم 

آدم ها را نگاه می کنم 

ماشین ها را دید می زنم و نور چراغ ماشین پلیس را که روی دیوار های تاریک شهر پرده های آبی و قرمز می کشد 

نیم نگاهی هم به پنجره ی کافه دارم 

میز مخصوصم پر است 

شهر هم حسابی شلوغ  

مست زندگی که می شوم دفترم را بر میدارم و شروع می کنم به نوشتن 

 پس از تو نمونم برای خدا...تو مرگ دلم را ببین و برو 

چو طوفان سنگین ز شاخه غم...گل هستی ام را بچین و برو

هرچیزی را که میبینم یا به ذهنم میرسد می نویسم 

آدمها میروند تا یک شب آرام پاییزی را در کنار خانواده شان بگذرانند 

ماشین ها در گذرند 

مانده ایم من و مرد نوازنده تنها 

من می نویسم او می نوازد 

جایی نداریم که برویم 

یک ساعتی که می نویسم آرام می شوم 

بر می گردم توی خیابان میرهادی 

نگاهم اما هنوز توی کافه است 

و نوای سه تار که دور و دورتر می شود  

تو اکنون ز عشقم گریزانی 

غمم را ز چشمم نمی خوانی  

از این غم چه حالم نمیدانی 

 

پ ن : شده ام مسئول برگزاری چهارمین جشنواره فیلم دانشجویی 

از فردا کارم شروع می شود و سرم حسابی شلوغ 

تجربه خوبیست 

 

پ ن 2 : می خواهم سه تار بخرم. اگر از ساز سررشته دارید برای خرید یک ساز خوب به همراهیتان نیازمندم به شدت 

 

پ ن 3 : این مطلب هم هدیه به کبوتر سفید ، این بار سعی شد تلخی نداشته باشد 

امید که به کامت خوش آمده باشد