X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک کوچه گرد

تلخی نوشت های یک ذهن درمانده

مشتی سئوال توی ذهنم چرخ می خورد 

داغونم می کتد 

می خواهم سرم را به دیوار بکوبم 

می کوبم 

بهتر که نمی شوم هیچ فکرهای گذشته هم هری میریزد توی مغزم 

می مانم که چکار کنم 

بلدم بنویسم اما نمی نویسم 

نپرسید چرا که اگر جوابش را داشتم سرم را به دیوار نمی کوبیدم 

آرامش ندارم 

موضوعات مختلف. دغدغه های شخصی و اجتماعی فراوانی را این روزها میزبانم 

برای فرار از این تلخی وب می خوانم 

کارم شده است وب خواندن 

ساعت ها نشستن و وب خواندن 

روزنوشتها داستان ها شخصی نویسی ها 

وب دیوانه ام می کند  

روزی کتابی خواهم نوشت 

روزی وبی خواهم ساخت 

روزی من هم زندگی خواهم کرد. 

 

پ ن : این روزها زندگی را بازی می کنم . می دانم تلخ است اما ملالی نیست کام من مدتهاست به تلخی عادت کرده است.