X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک کوچه گرد

این لحظه ای که گذشت ، نوشت

نم نم باران. خیابان خیس. من کنار پنجره روی مبل. ساعت در گذر زمان لحظه هارا فراموش میکند. من خود را. خود واقعی را. عادت میکنم به مجسمه ی جدیدی ک جایگزین خودم کرده ام. عادت میکنم ب تو خالی بودن. عادت میکنم به عادت کردن. به این که زمان همه چیز را درست میکند. بیهوده... زمان تنها میگذرد و میگذراند. پیراهن من تمیز نشده ، تنها به پوشیدن پیراهن کثیفم عادت کرده ام. باران زیباست ، این تنها چیزی ست ک الان بهش ایمان دارم


پ.ن: حاصل فشار عصبی آنشب بیت اول یک شعر که تنها یک بیت آن سروده شد

آسمون بریه ، هواخیسه ؛ آدما باز تو ترافیکن

خاطراتم هجوم آوردن ؛ دور اما چقدر نزدیکن