X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک کوچه گرد

از قله نوشت گوزنی افتاده بر دامنه ی کوه

گاهی احساس می کنم گوزنی هستم افتاده بر دامنه ی کوهی. با استخوان های شکسته. که نای چرخاندن سر ندارد. با چشمانش اطراف را نگاه می کند و درد در وجودش رخنه می کند. دردی که شاید بیشتر از استخوان ها از دل بیرون می زند و دیدن منظره ی اطراف و ستیز قله ی کوه است که می گوید گوزن باید در ارتفاعات می خرامید که سرشت اوست و از صخره ای به صخره ی دیگر می جهید که توان او. اما درخود توان ایستادن نمی بیند و چیزی جز حجمی از گوشت که باید منتظر فاسد شدنش باشد. نگاهی مایوسانه است اما واقع بینی که اصلی در نوشتن ازین پس شده است تایید می کند که گاه حال و قال چنین است. اما رویای زیبای ستیغ کوه و لذت خرامیدن در مسیر و خنکای قله ما را برآن می دارد که بایستیم و قدم برداریم. قدم به قدم. هر روز هدف یک قدم است. نگاه به قله و تلاش برای برداشتن یک قدم. به مقصد هم که نرسیم قدمی نزدیک تر شده ایم و بوی دوست بر ما مستولی ؛ بی شک ؛ احتمالا

پ.ن: حذف به قرینه ی لفظی اشتباه داشت اما ملالی نیست جز دوری تو