X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک کوچه گرد

خیس نوشت حماقت های یکجا

اصلن خیالت جمع نمینویسم ، دستانم را می کنم توی جیبهایم و روی جیب ها را چسب می زنم از آن چسب ها که زدنش با خودت است و باز کردنش با خودش. هزار و یک بهانه هم می آورم که گشنه ام یا ناخن هایم بلند است نمی شود راحت تایپ کرد یا اصلن حالش نیست. هر کاری که تو بگویی می کنم یا هرچیز که بخواهی. 

حماقت ، امروز اتفاق افتاد. در خیابان های میانی پایتخت ، زیر پل یا در ایرانشهر. حماقت سرد است ، آنقدر که دندانهایت را روی هم فشار بدهد. حماقت خیس است همانقدر که از زیر ناودونی ها رد بشوی و پاهایت را شالاپ شولوپ بکوبی توی چاله های آب . اصلن حماقت لرز دارد ُ، قدری که وادارت می کند توی خیابان بدوی. حماقت قلب دارد. قلبش می زند. مثل گربه ای که می آید حماقتت را با تو شریک می شود در آغوشت. حماقت قشنگ است شبیه خودت است وقتی توی آینه نگاه می کنی به دو تا چشمی که توی صورت تو پارک شده اند و می گویی زمستان امسال همه چیز گرم بود وقتش است سرما را هم تجربه کنم. حماقت همیشه با تو است اما وقتی شروع می شود که از خانه بیرون بیایی. حماقت روز بارانی سرش نمی شود.