X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک کوچه گرد

یاوه گویی های دهان مالامال از یاوه

خسته ام ، در تنهایی و نه به تنهایی خسته که خسته ام از تنهایی و این روزها را که خوابشان میکند بسان شب و بالعکس، عجیب خسته ام از خودم و خودمان و روزهایم که گذشته اند و حالا نمی دانمشان نام چه گذارم. دو هفته ای در سفر بودم نخست به شهر مقدس، اصفهان که این بار تقدسش برایم کودکانه های بچگانه ای بود و رفع خستگی و تجدید دیدار و نقد کردن پتو و پس از آن چند روزی در دانشکده و به سان همه روزهای دگر در آن علافی طی کردن و گذراندن ایام به بارقه ی رسیدن روزهای خوب و سپید و مفید الفایده و بعد از آن بود سفر زیبا کنار و ملاقات خزر و دیدار قلعه رودخان و خوشی که بگذشت در پس همه محدودیت ها و اینها همه به کنار، امروزمان غمگنانه گذشت به سان همه روزهای دگری که چاشت از خواب بر میخیزی و از رختخواب اما نه، و با صدای  شبیه به سوپرانوی ابوالفضل "آقایون ناهار" به زور برخیزیدن می کنی از جای و می روی می گیری ناهار را و در راه به سبب دیدین مسعود، دوست همیشه شاداب، میروی ناهار را اتاقشان و در همین لحظات محمد پسرک همیشه پست مدرن تازنده بر تقابل سنت و مدرنیته که به تازگی سنت را در ازای ویواز سونی اریکسونی به مدرنیته ی منحوط فروخته، شروع می کند به ایراد سخنان پساساختارگرای پست مدرن که در هنگام صرف غذا همچون فلفل هندی و دلمه ای به طعم غذا و هضم راحت آن کمک شایان می کند و امروز چونانم به نظر آمد که او را حال چندان خوش نیست. شاید به سبب شرح اتفاقاتی که ما نمی دانیم و لا اقل باید گفت دانستنش دردی را از ما دوا نمی کند، مانند تعداد دفعات عشقورزی یک زوج جوان در یک ماهه ی آغازین زندگیشان، اما مشکلات باید در حدی باشد که مخت هنگ کند بسان دیشب که در اقدامی نئو نوآر اس ام اس عاشقانه ساکسانه ی معشوق در پیرامون نوازش سینه ها و خوابیدن در یک بستر برای رسیدن به تعالی و یکی شدن روح جدا مانده از اصل و متمایل به اگزیستانسیالیسم هدفمند شده را بردارد و بفرستد به پدر و بعد از آن اس ام اس پوزش خواهی و از آن بعدتر اس ام اس پدر مهربان که همانا ای فرزند عزیزتر از جان تو را پندی دارم و آن رعایت دقت در دادن اس ام اس است به جانان که اینبارش را خدای مرحمت فرمود و خطایت به من گناه آزموده افتاد،خیال کن اس ام اس را به بانویم که مادریت را پذیرفته فرستادن نموده بودی ، تو را چه روی بود در برگشت به خانه و نگاه در چشمان آن مه لقای مه پیکر که سر و دست و جانم فدای یک غمظه اش. حالمان که خوب نیست انگشتانمان هم تبعیت نمی کنند از حال و می چرند بر صفحه ی کیبورد و هر چه را که خود می خواهند و می طلبند فشار می دهند و این نه تنها وصف حال من معدوم الحال بل همه ی آن عزیزانی است که می نویسند و از نگارش تنها خالی شدن ذهن پر از کاهشان را خواهانند و این وضع در شرایطی که این انبار کاه را سیل خروشان دلتنگی ها و بیهوده انگاری ها و هدفمند نبودن هرچیز اعم از یارانه ها چنان خیس و سنگین نموده است که دیگر جای بحثی نمی ماند و در این شرایط است که مثل همیشه به خود بازمی گردیم و می فهمیم که چونان گذشته فقط گفته ایم و نگفته ایم آنچه درونمان است و شاید هم درونیات خود را نمی شناسیم و همین اینهایند آنچه که فرضشان می کنیم. پس سخن کوتاه می کنیم، زبان در کام می گیریم و به احترام تنهایی خود کلاه از سر بر می داریم و ادای احترام می کنیم و به محض برگرداندن سر پوزخند می زنیم و دهن کجی به رسم بدترین بی احترامی ها و بی حرمتی ها به این تنهایی مهربان و زیبا و سیال ابراز می کنیم باشد که کمی شرمسار گردد و گردیم و خارج گردیم از حالی که در آن نباید بود ما را. فی الحال بای . 

 

پ ن : ایده های زیادی برای فیلممان هست که  عناصر زیادی من جمله کمبود بیش از حد و همینطور گشادی فراوان مانع می شود. خدا را چه دیدی شاید هم شد ساختیم.