X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک کوچه گرد

فعلا نوشت ادامه دار من...

روزهای آخر اسفند است و مرا حالیست عجیب که همچون گذشته از وصف آن عاجز و از بیان آن قاصرم ، همیشه این روزها برایم حال و هوایی دارد ناگفتنی که از زمانی که یادم می آید در این ایام با من است و هیچ گاه نتوانسته ام از آن چیزی بگویم و قدری برای کسی شرح دهم ، البته منظور این نیست که حال و هوای کمترین چیز خاصی ست و دیگران از چشیدن این احساس بی بهره اند ، نه ، زبانم لال اگر چنین گفته باشم ، بل همانطور که من می دانم و شما بهتر از من ، همه تان و همه مان را حسی ست در این زمان و هر کسی را نحوه ی برخورد طوری ست ، که از میان این همه نحوه ، کمترینتان روشی را برگزیده است که خود نام سایه بازی را بدان نهاده و منظور طریقه ای از زندگی ست که شخص چون ناظری در کنار قضایا می ایستد و سعی می کند که کمترین نقش را در محیطش ایفا کند و مانند دوربینی که از انظار پنهان است به ثبت و ضبط وقایع پیرامون خویش بپردازد و از این راه اندکی بر جوشش درون و احساسی که نسبت به زندگی و زندگان دارد تسکینی نهد. هرچند که بر سر این موضوع بحث فراوان است که آیا خود می خواهد چنین باشد یا محکوم است به سایه بودن که در مجالی به بحث پیرامون آن خواهیم پرداخت. چون همیشه از بحث خارج گشته به بیراهه ای به نام جاده ی خاکی پای نهادیم که اگر ما را به همان ترکستان هم ببرد جای شکرش باقیست . پس سخن کوتاه می کنیم و زبان در کام می گیریم باشد که همگی رستگار شویم. 

 

امشب ساعت دوازده و بیست دقیقه ی نیمه شب اصفهان را برای همیشه بدرود خواهم گفت و عازم تهران خواهم شد. البته باری دیگر در ابتدای اردیبهشت ماه به آنجا خواهم رفت اما با خبر ناگهانی و دور از تصور فوت مادربزرگ عزیزتر از جانم در یک صبح چهارشنبه مواجه خواهم شد و به ناچار به خانه خواهم رفت. اکنون در اتاقم مشغول بستن چمدان ها برای سفر امشب هستم . فردا قرار است خود را به دانشگاه جدید معرفی کنم و تنها کسی که در بین جمع خانواده همکلاسی ها دوستان و آشنایان خوشحال نیست و یا لااقل نمی داند خوشحال باشد یا نه من هستم . بچه های سوییت اکثرا برگشته اند خانه هایشان فقط مانده ایم من و حسین و محسن. سوییت بغل هم کیوان دارد وسایلش را جمع می کند برگردد ساری. حسین و محسن می روند برای خرید ، در آغوششان می گیرم و خداحافظی پایانی را می کنیم . آخر ، زمانی بر می گردند که من رفته ام پیش همکلاسی ها و آنوقت آنها می روند بی آنکه همدیگر را ببینیم دیگر.  در آغوش یکدگر بغض می کنیم برای روزهای با هم نبودنمان و برای شبهایی که بی هیچ شب نشینی ای سپری خواهد شد ، لا اقل برای من. اساسا روزهای آخر لحظات خاصی ست بالاخص که با وداعی همیشگی نیز همراه باشد. می روند. صدای بسته شدن در یاداور سکوتی می شود که از آنجا با خود به یادگار خواهم برد. موسیقی می گذارم . موسیقی ای که با حال و هوای من سر سازش داشته باشد. موسیقی ای یافته ام بی آنکه بدانم که نامش با نامم گره خواهد خورد و جمعی تا پایان با شنیدنش به یادم خواهند افتاد و من نیز با شنیدنش بیش از پیش که پیش اینجا همان لحظه به لحظه ی عمر معنی می شود به یادشان خوهام بود. موسیقی معروفی نیست اما انگار نواخته و خوانده شده که امشب مرا یادآور گیتی شود. کاری ست از عرفان سلیمی ، نمی دانم شنیده اید یا نه ، شروعش ایگونه است : 

"امشب ، تو داری میری و زندگی میره 

            تو داری میری و خونه میمیره 

            واسه گذشتن از این شب تیره 

                                           دیگه دیره 

 امشب ، قصه تموم می شه غصه می مونه 

             کیه که قصه ی مارو ندونه 

             تو بری کی واسم از تو می خونه 

                                              کی می دونه..." 

...و بغضم می شکند. 

ظهر می روم پیش کیوان ، آهنگ " زمستون" افشین مقدم را گذاشته ، هر دومان دمغیم و دلمان بدجور گرفته . دل او برای عشقش گرفته و من اما نمی دانم چرا اما می دانم که گرفته ، بسان بسیاری روز دیگر اما اینبار قدری تنگ تر. تخم مرغ هایمان را می ریزیم روی هم ، می شود ده تا ، آب پز می کنیم و می خوریم که من می گویم دلم می خواهد شیشه ای چیزی بشکنم ، آخر هروقت که ناراحتم دوست دارم شیشه ای باشد برای شکستن که من آن کنم که باید ، اما معمول که گیر نمی آید ، اما اینبار کیوان پایه تر از این حرف هاست . دو تا لیوان بر می داریم ، یک دو سه ، می زنیم کف آشپزخانه و فوقع ما وقع . خوشحال و سرشار به سبب شکستن لیوان ها همدیگر را در آغوش می گیریم و بلند فرباد می زنیم: دوستت دارم.* 

  

*به علت ذیق وقت   ؛   این داستان ادامه دارد ...