X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک کوچه گرد

نیما نوشت جلال خوانده ی نزدیک عید

کلاس فلسفه ی امروز فدای خواب نازمان شد که تا ساعت یازده به طول انجامید . شب قبلش تا نیمه داشتم کتاب می خواندم و این شد مسبب خواب ماندن حقیر که معمولا هر روز به بهانه های مختلف رخ می دهد. وقت ناهار در سلف دانشکده میان کنتاکی و کباب ، کتلت را ترجیح دادم و بعد از آن بود که به قصد سرزدن به فیس بوک نوپامان به سوی سایت دانشکده عزیمت کردیم و پس از آگاهی از قطع بودن اینترنت دانشکده که بی شک با قطع شدن کابل های اینترنتی کشور در اعماق دریا به دست کوسه ماهی شوریده حالی بی ارتباط نیست به سمت کتابخانه رهسپار گشتیم تا ته مانده انتر چوبک را که نمایشنامه "توپ لاستیکی " نام داشت فروبلعیم. نام برده که هضم شد برای باقیمانده ی وقتی که داشتیم تا شروع کلاس مبانی تدوین ، به سراغ کتاب های دوست داشنتنی رفته از مشتاقانی که آرزوی خوانده شدن توسط حقیر را داشتند "نیما چشم جلال بود" را گزینش کردیم و مجموعه شعر سلمان هراتی را. مذکور اول چنانم خوش آمد که به طرفه العینی خوراک اندیشه جوان و به قول نیما نازک آرای تن ساقه گلمان شد و آجری شد در کنار آجرهای دیگر که قرار است روزی خانه ی اندیشه مان را با آن بنا کنیم و در این حین که نگارنده مشغول به درج اوصاف و احوالات خویشتن خویش است بخش اعظمی از مخیله اش درگیر نیما و جلال و زندگی زمانه ی شان است. این کتاب کمک زیادی به من کرد برای درک زمانه ی نیما و جلال و شاملو و دیگر بزرگان عصر ما. بیش از همه این برایم جالب بود که شعر نو که در زمانه ی من و هم رزمان عرصه ی اندیشه ام دارای جاه و جلال و مقام و شوکتی بلند مرتبه است در زمانه ی خود محجور می نموده و نیما در گوشه ی عزلت خود تنها با زبان شعر جواب هتاکانی را می داده است که با گشاده دهانی و دراز زبانی پا از حد خود فراتر نهاده با الفاظی شبیه به فحاشی در مقابل شاعر پیشروی زمانه ایستاده بودند. نیما مرد شعر بود . نه شوهر بود و نه پدر . شاعری بود که تنها شاعر بود و بس. شخصیت جلال هم برایم روشنتر نمود. مردی جستجوگر که نه می ترسد نه باج می دهد و نه حقیقت امروز را به منفعت فردا می فروشد. مظروفی که بیش از همه چیز از این کتاب در ظرف روح و کالبد ذهنمام جای گرفت این بود که در مقابل تندبادهایی که به مقابله ی اندیشه مان (هرچند نوپا و جوان) می وزند کمر خم نکنیم و به آزادگی سرو سوگند یاد کنیم که تا میوه دادن درخت اندیشه مان در مقابل طوفان ها بایستیم و بدانیم که نه در زمان بودنمان که وقت نبودنمان فرزندانمان از میوه درختمان بارور می شوند و این است براستی بودن جاودانه . 

امشب تورقی خواهم نمود سلمان هراتی را و اگر وقت شد به وسیله ی مجموعه داستان های جلال بهانه ای خواهم ساخت برای خواب ماندن کلاس زبان فردایم. حمام هم اگر بروم خوب است. فردا نمایش و نقد فیلم "آلزایمر" ساخته ی استاد خوبم احمدرضا معتمدی است با حضور مهدی هاشمی و مهرا احمدی 

این چند روز در دانشکده نمایش فیلمهای جشنواره فجر را داشتیم که از این بابت باید قدردانشان باشیم که کار بس نیکویی کرده اند و ما را به تحیر واداشته اند و ما نیز تلاش بی وقفه ای کردیم که از قافله عقب نمانده به کسب دانش و تجربه بپردازیم . این شد که "آقا یوسف" دکتر رفیعی را برای بار چهارم و "سعادت آباد" میری را برای بار سوم دیدیم و "جدایی نادر از سیمین" فرهادی را برای بار دوم والخ که چه فیلمی ست این فیلم نادر و سیمین و به قول عادل خان نودیمان چه کرده است این اصغر فرهادی. واقعا نمونه یک فیلم به معنای واقعی را عرضه کرده است. امروز اول بار در خیابان ماهی قرمز دیدم و حظ فراوان بردم و در اندیشه فرو رفتم که کاروان عمر با سرعت سرسام آوری در حال رحیل است و ناگاه بیمناک گشتم که اگر این کاروان با چنین سرعتی به دور درختی می چرخید چه اتفاقات نامیمون و زشت منظر و نامبارکی که روی نمیداد. از فرماندهی مغزمان دستور آمد که سخن کوتاه کنیم و ما نیز چونان کنیم که آن خواهد که خلاف رای ایشان نتوان کرد. پس اینگونه بدرودتان می گویم و بهترین و زیباترین ها را برایتان آرزومندم. دوستتان می دارم می خواهید باور کنید می خواهید نه. 

 

پ ن : امسال عید را بی بی بی هایم خواهم داشت ، افسوس