X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک کوچه گرد

صفر نوشت یک ذهن درمانده یا همانا درگیر نوشت یک عدد نگارنده

ذهن این روزهای نگارنده اینقدر درگیر است که نمی داند از چه بگوید و از که بگوید شما فقط این را بدانید که ذهن این روزهای نگارنده اینقدر درگیر است که نمی داند از چه بگوید و از که بگوید 

 

ایام جشنواره فیلم فجر فیلم دیدیم در سینما صحرا در کنار جمعی از بزرگان! و از جشنواره تئاتر هم بی نصیب نماندیم و چندکاری دیدیم که زیباترینشان را خانمچه و مهتابی کاری از هادی مرزبان به قلم مرحوم اکبر رادی می دانیم با آن بازی های زیبا و روان همه و علی الخصوص گلاب آدینه عزیز 

ای کاش نوشتنمان می آمد و این مغشوشات ذهنی که مانند لخته ای خون بر روی ذهن جوان و نو پا و صد البته پیر فکرمان نشسته را خالی می کردیم و لختی می آسودیم اما چه می شود کرد که ادبا و فضلا و اهل قلم اهل دل مدتها قبل از ما گفته اند که هرکه را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند. حالا درست که ما از اسرار حق بی بهره ایم و بویی از عالم فهم و شعور نبرده، لااقل در مهر کردن دهان و دوختن لبان که می توانیم با اهالی سرّ و سرور به تساوی نشینیم و گردن دراز کنیم و سرمان را بالا بگیریم که مثلا ما هم آری! 

از صنایع مظروفه و ظروف مصنوعه که بگذریم این روزها زیاد حال خوشی نداریم و در سرگردانی آشکار که همانا اندکی هم با گمراهی آشکار مخلوط گشته به سر می بریم و از این بابت خدایمان را شاکریم که اگر جز این کنیم شرط بندگی را به جای نیاورده ایم.سرمان سرشار از هیچ است و دایره تو خالی صفر مغزمان این روزها چاق و چله تر از همیشه، می دانیم چه مان است و نمی دانیم که چه مان است و کور شویم و لال اگر جز حقیقت بگوییم، روزهایمان را این روزها به تنهایی سپری می کنیم و تنها لطف این روزهای پر از تنهاییمان تنها در سپری شدن است و بس. ای کاش روزی بر نگارنده فرا می رسید که می توانست او اگر می خواست که بگوید آنچه را که در دل دارد و بی هیچ گوشی و کنایی حرف بزند از آنچه در دل کوچکتر از تنگ بلور و زلال تر از آب روان و مهربان تر از ماهی قرمز کوچولویش می گذرد و آنچه که در قلعه فلک الافلاک ذهنش زندانیست 

حال که چونان نیست بایست لختی و لمحه ای دیگر بار زبان در کام بگیریم و نگوییم از آنچه که گفتنش را هنوز نیاموخته ایم  

دعا می کنیم که تلاش کنیم که یاد بگیریم که بگوییم آنچه را که از گفتنش عاجز و از اندیشیدنش قاصریم. 

 

 

پ ن :امروز رفتیم در وبلاگ دوستی که دو سال و دو ماه و هفت روز از ارسال آخرین مطلبش می گذشت کامنت گذاشتیم، چه دوست خوبیست و چقدر دوست داشتنی کاش میشد که بشود و دوباره دوست شدنمان را صرف می کردیم با هم.