X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک کوچه گرد

گیج نوشت دیوانه ی گیج

آدم وقتی می خواد یه کاری بکنه هرچیم که زور بزنه نمیشه اما بعضی وقتا نمی خوای کاری بکنی ولی انجامش میدی 

مث همین پست من 

توی روزهای قبلی خیلی دوست داشتم بنویسم از اتفاقاتی که واسم افتاد و فکرایی که سر خورد توی مخم ولی وقتشو پیدا نمی کردم اما امروز قراری نداشتم که بیام پست بذارم اما حالا اومدم و دارم می نویسم 

روزای گذشته اتفاقای زیادی افتاد که حتما توی فرصت مناسبی واستون می گم. چندتایی کار تئاتر دیدم و چیزای تازه یاد گرفتم. اختتامیه هم رفتم خوب بود خوش گذشت و کلی چیزهای دیگه 

توی اتاق نشستیم. من و علی رضا. حرف می زنیم از آدما از افکار از تجربیات از تئاتر از کتاب از زندگی ایده هامونو مرور می کنیم خاطراتمونو زندگیمونو . ۷سالی از من بزرگتره. از محبوبه دختر شیخ حسن می گه و مرضیه دختری که در کودکی سرشو کوتاه کرده بود پدرش برای تنبیه اونو بسته بود به صندلی و توی سرداب زندانی کرده بود 

هردو از آینده ی گنگمون دلگیریم و به این نکته اذعان می کنیم که اگه پول داشتیم می رفتیم تئاتر می خوندیم دانشکده ما طوریه که اگه بخوایم انصراف بدیم باید چند میلیونی هزینه تحصیلمونو بپردازیم. محیط دانشکده کلافم می کنه. من که تشنه ی محیط هنریم و لحظات قشنگی از زندگیمو دی جو دوست داشتنی و هنری دانشگاه هنر اصفهان گذروندمو برای رسیدن به محیطی که دوست دارم از رشته ی ریاضی اومدم هنر حالا باید جو خشک و اداری دانشکده صدا و سیما رو تحمل کنم . بی خیال 

علی رفت بانک ببینه به حسابمون پول ریختن یا نه آخه این دانشکده کوفتی ماهی سی هزار تومن میریزه به حسابمون که مثلا از گشنگی نمیریم. من که تا حالا ازش استفاده نکردم 

تا الان داشتکتاب ابله داستایوفسکی رو می خوند من هم درباره ایده های تئاتری فکر می کردم و نتو ورق میزدم و وبلاگ می خونم 

قبلا گفتم بازم میگم وب منو دیوونه می کنه زندگی منو دیوونه می کنه دیوونتونم آدما ساعتها توی خیابونا گشت میزنم تا کوچکترین رفتارهاتونو درک کنم تا بدونم که باید باهاتون چه برخوردی داشته باشم و با چه زبونی باهاتون حرف بزنم 

حس اولیه ای که برای نوشتن داشتم پرید حسی توام با فریاد برای آگاه کردن آدما که آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید...به خدا خیلی دوستون دارم 

اصفهان که بودم رفیق ترکی داشتم که پسر خیلی خوبی بود الانم دانشگاه تهران نقاشی می خونه شب همه که نی خوابیدن حرفیدن ما شروع می شد تا خود صبح 

پنجره ی اتاقمون رو به میدون نقش جهان باز می شد ساعتای سه چار صبح که می شد و خوب که از عشق به آدما سیراب می شدیم پنجره رو باز می کردیم و فریاد می زدیم : 

آدما ... حیلی دوستون داریم  .  شما خوابین ولی فکر شما خوابو از سر ما پرونده . به خدا از شما پریم 

بی خیال حسم رفت . نه اینکه بره ولی وقتی می نویسم نمی تونم حسمو با همون قدرت نگه دارم 

بی خیال شبتون قشنگ 

 

پ ن : به عنوان دستیار کارگردان قراره یه ویژه برنامه واسه شبکه یک یا سه بسازیم در هفت قسمت سی دقیقه ای 

 

پ ن ۲ : به درخواست استاد درس مردم شناسی وبلاگی با موضوع انسان شناسی زدم برید و نظر بدید چون تعداد نظرات برای استادم مهمه. اگه برید اسمم رو هم خواهید فهمید پس زود برید 

www.2pa.blogsky.com 

 

پ ن ۳ (مهم): لطفا کسایی که متن نوشته های منو نمی خونن و فقط می خوان نظر گذاشته باشن توی قسمت نظرات سه تا نقطه یا یه شکلک بذارن نمی خواد نخونده از نوشتم تعریف کنن. قول می دم به وبتون سر بزنم و نظر بذارم 

 

پ ن ۴ : فردا می روم قم به دیدن دوست دوست داشتنی ام